شناخت

سلام سلام

آدما هميشه فكر مي كنن خيلي دوست و رفيق و آشنا دارن و

 تقريبآعده ي زيادي هستن كه مي شناسنشون

اما از نظر من اشتباه مي كنن چون نزديكترين دوست ها هم

 چيزاي كاملآ معمولي از آدم مي دونن و حتي خانواده هر

 كسي  اون شناخت كامل رو نداره

منظورم اينه كه گاهي وقتا خودمون هم از رفتا رايي كه داريم

تعجب مي كنيم چه برسه به نزديكا و دوستا و آشناها

يه وقتي به خودمون ميايم كه كمي دير شده و كار از كار

 گذشته

مثلآ در يه مواردي تازه خودمون رو مي شناسيم كه عجب آدم

 

 نادرست يا درستي هستيم

يا در مواقع نادر تر حتي از خودمون بدمون مياد

چرا؟

چون هميشه براي خودمون و كارامون نقاب و محدوديت

 گذاشتيم و اجازه نداديم حتي به نفس و ضميرمون كه خودشو

 به ما بشناسونه، و هميشه خواستيم همون تنديسي باشيم

 كه از خودمون ساختيم و نذاريم كه از اون قالب خارج شيم

به همين خاطره كه در موقعيت هاي جديد يه شخصيت تازه از

 خودمون مي بينيم و تا ميايم قضيه رو با ذهنياتمون تطبيق

 بديم  مي فهميم كه دير شده

اين در مورد خودمون بود ، تراژدي از وقتي شروع مي شه كه

 فكر مي كني يه نفررو خيلي خوب مي شناسي اما طي يه

 اتفاق ساده همه  ي محاسباتت غلط از آب در مياد و حال

كسي رو داري كه تو يه شب زمستوني زير آسمون برفيه خدا

 يه سطل آب يخ مي ريزن روش

پس فكر مي كنم كه هميشه بايد با شناخت و معرفت كامل

تصميم گرفت در مورد هر چيزي

نه؟

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :