بدون شرح

سلام سلام

_________

 

امشب جور دیگری بود

همه چیز فرق می کرد

سکوت

تنهایی

سیاهی

مثل همیشه مخوف نبود

عاشق موجود کوچک شده بود

که همیشه از زمین نگاهش می کرد

و او را در رویا، از سقف کبود می چید

حتی نورش هم بیشتر شده بود

آسمان آرام و اهلی و نرم

او را در آغوش گرفته بود

شب آخر بود

آرزو کرد

کاش این لحظه ها بی نهایت بود!

 

 

 

 

پ.ن1: 

شده یه کاری برای خودت،فقط بخاطر دل خودت انجام بدی؟

چند بار برای دلت گریه کردی؟

آخرین بار که از ته دلت بخاطر خودت خندیدی کی بود؟

تا حالا برای کار خوبی که انجام دادی خودتو تشویق کردی،به خودت جایزه دادی؟

چه مدت از آخرین باری که خودتو تنبیه کردی می گذره؟

چند دفعه برای دلت آرزو کردی که فقط و فقط مربوط به خودت باشه؟

یه آرزو کن....

 

من آرزو کردم

برآورده شد

 

- چی بود؟

 

 

اینکه بازم رد پاتو اینجا ببینم!

 (گ-س)

 

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :