سلام سلام

*********

کوله بارش را که بست،بی درنگ لحظه ی آمدنش را از ذهن گذراند

هیچ چشم مشتاقی در انتظارش نبود

همه با لبخند، ساعت رفتنش را می پرسیدند

همه سر در گریبان از او دور می شدند

همه کس همه چیز حتی خودش هم، سرد بود

بودنش چقدر با شتاب گذشت

دلش پاک بود

به زلالی آب

به شفافی یخ

به سپیدی برف

رفتنش نزدیک بود

با خود گفت

خاکستری رنگ عجیبی ست

کاش اندیشه ها سپید بودند!

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :