باران

سلام سلام

***************

باران را دوست نداشت

هميشه وقتی باران مي باريد كه او پر از گريه بود

گريه را دوست نداشت

هميشه هنگامي گريه مي آمد كه دلش شكسته بود

دلش را هم دوست نداشت

هميشه زماني دلش مي شكست كه، او را نمي ديد

اما او را دوست داشت

 هميشه از او ، دلش و گريه مي گذشت

اما از باران نه

همه ي مشكل همين جا بود

او باران را دوست نداشت

.......

پ ن : روزی که این متن از کوچه های سنگ فرش و سوت و کور دلم گذشت و به باغ مصفای کاغذ و قلم رسید ،هوا اونقدر داغ بود که فکر بارون هم باعثه خنده می شد،اما الان که دارم  می ذارمش تو وبلاگ صدای  وحشی و آروم  بارون هر چند لحظه یکبار تمرکزم رو بهم می زنه...!

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٦
تگ ها :