نقاب

سلام سلام

باز هم صبح

باز هم يك روز دگر

بازهم...

نقابش را به چهره زد

حال شد آن چيزي كه خودش مي شناخت

نقاب براي خود و اطرافيانش آشنا بود

چرا دلش نمي فهميد

نقاب مزيت هاي زيادي داشت

راحت عاشق مي شد

راحت دلي را ويران مي كرد

راحت خوشحال مي شد

راحت دروغ مي گفت

 

با نقاب همه چيز

آسان بود

جز...

 دلش

مثل هر روز بي تابي مي كرد

دل به دنبال

چيزي بود كه او در پي اش نبود

امروز متفاوت بود

سنگيني نگاه زندگي را حس كرد

دل پيروز شد

نقاب را برداشت

با نقاب زندگي آسان نبود!

 

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :