يك آرزو

سلام سلام

وصيتنامه اش را تا كرد، بين ورق هاي كتاب مورد علاقه اش گذاشت

سال ها انتظار كشيده بود

گرد پيري مدت ها بود كه بر وجودش نشسته بود

نور چشمانش را از دست داده بود

حتي قلبش به پر شوريه گذشته نمي تپيد

در لحظه ي وداع با دنيا

فقط يك آرزو داشت

دستكم وصيتنامه اش را، او بخواند

به آرزويش رسيد

بعد از مدت ها محبوبش آمد

وصيتنامه را خواند

::دنياي فاني و جاويد برايم معنا ندارد

بي وفايي و سنگدليت برايم مهم نيست

منتظرم

بر مزارم بيا

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳۸٦
تگ ها :