مردم شهر صبوري

سلام سلام

همه ي ما تا اندازه اي صبور هستيم،بعضي ها در مقابل بيشتر اتفاقات اطرافشون ،                

 بعضي ها هم در مقابل كمترين پيشامد هاي زندگيشون،درجه ي صبر خودشونو محك زدن

شايد خيلي ها بگن، من كه دير طاقتم تموم مي شه و ديگ صبرم به جوش مياد

اما در مورد خودم بايد بگم اصلآ چنين نظري ندارم و اين رفتار خيلي جاها هم به ضررم شده

حالا از اين رفتارا و اخلاقا كه بگذريم مي رسيم به .......

مرد تاجري بود كه به سبب كارش مجبور بود از كشورها و شهرها و روستاهاو....

زيادي عبور كنه،سال ها اين كاررو انجام مي داد اما سرمايه ي چنداني نداشت

و در زندگي فقط خودش بود و كارش و اسبش

روزي پس از خريد و فروش نه چندان بزرگي به شهري رسيد كه دو سوي

دروازه اش را با سياه پوشانده بودند،با خود فكر كرد حتمآ اتفاق تأسف باري

در اينجا رخ داده، زياد خود را درگير موضوع نكرد و به راهش ادامه داد

وارد شهر كه شد،تمام مغازه ها و خانه ها و سكنه ي شهر را

سياه پوش ديد،درست شبيه مكاني بود كه در عذاي بزرگي به سر مي برند

به اولين شهروند كه رسيد، سلامي گفت و در پي اش پرسيد

اتفاقي افتاده؟چرا شهر چنين است؟

شهروند بدون هيچ پاسخي به او نگاه سردي كرد و رفت

مرد به نانوايي رسيد، هر كس بدون هيچ حرفي نان خود را مي خريد و بهايش

را پرداخت مي كرد و مي رفت.

نوبت به او كه رسيد نانش را برداشت و پرسيد: اينجا محلي براي اقامت

چند روزه ي من پيدا مي شود؟

اما هيچ كس پاسخش را نگفت

مرد رفت و ترجيح داد از پارچه فروش سؤال كند،چون كار او جور ديگري بود

اما به محض ورود به مغازه ديد تمام پارچه ها سياه است و آماده،

برش خورده براي لباس هاي مختلف

بهتر ديد سؤالي نپرسد و بيرون برود،مرد لباسي آبي رنگ به تن داشت

به همين علت همه او را نگاه مي كردند،اما بي تفاوت

از وضعيت اين شهر خيلي تعجب كرده بود، شهر دروازه اي براي ورود

داشت اما اطرافش همه كوهستان بود، دروازه ي ديگرش پيدا نبود

در همين فكر بود كه براي استراحت جايي را پيدا كرد و خواست

 لحظه اي به استراحت بپردازد كه

مردي با چهره اي گشاده به سويش آمد و سلام گفت

تاجر با خوشحالي جواب او را داد و بعد پرسيد؟

ببخشيد دروازه ي خروجي اين شهر عجيب كجاست؟

مرد با مهرباني گفت تو ۱۰ روز مهمان ما هستي

بعد از اين مدت اگر خواستي من تو را به خارج شهر

راهنمايي مي كنم،تاجر گفت:چرا ۱۰ روز؟مهمان چه كسي؟

اينجا چرا اين چنين است؟تا به حال در مورد اينجا چيزي

نشنيده بودم.مرد گفت:همه كس به اينجا نمي توانند بيايند

براي جواب پرسشت بايد با من بيايي

تاجر با مرد همراه شد به سمت كوهستان، در دل كوه دري قرار داشت

كه با ورود آنها باز شد

مكاني پر نور و زيبا و مجلل

در يك نگاه تمام نعمت هاي خدا را آنجا مي ديدي

آب هاي روان،ميوه هاي بهشتي،غذاهاي متنوع،باغ هاي سبز،حوريان زيبا

طبق هاي جواهر و ياقوت و الماس، مكاني براي تفريح و استراحت و زندگي

تاجر را مدتي به حال خود گذاشتند تا تماشا كند

بعد از گذشت ساعتي مرد، تاجر را صدا زد

از او پرسيد از اينجا خوشت آمد؟

تاجر كه در خواب هم چنين مكاني را نمي ديد گفت:چرا مرا به اينجا آوردي؟

من اينجا چه بايد بكنم؟

مرد گفت تمام اين نعمت ها به تو ارزاني مي شود،اينجا متعلق به توست

اما شرط كوچكي دارد

تاجر كه بسيار ازاين پيشنهاد خوشحال شده بود گفت:هر شرطي باشد

مي پذيرم.مرد گفت : ۱۰روز تو  اينجا زندگي مي كني

اما فقط مي تواني در آن سكويي كه به زير آن ستون قرار دارد باشي

و نبايد از آن فضا خارج شوي،فقط غذايي را كه ما براي تو مي فرستيم

را مي تواني بخوري،چشمانت را بايد به روي هر حوري و پري كه قصد

فريب تو را دارند ببندي،و فقط حق داري با آورنده ي غذايت صحبت كني

ممكن است در مكاني كه زندگي مي كني،افراد مختلف بيايند و در مورد

آمدنت به اينجا بپرسند تو با هيچكدام نبايد صحبت كني حتي كلمه اي

تو براي بدست آوردن چنين ثروت و نعمتي فقط بايد عبادت كني و صبور

باشي،تو هيچ مراقبي اينجا نمي بيني،حواست به خودت و كارت باشد

زمانت از حالا شروع مي شود. خود من ۱۰ روز بعد به سراغت مي آيم 

تاجر كه شرايط را سخت نمي ديد،با خيالي آسوده به سمت سكو رفت

۳ روز اول را با موفقيت به پايان رساند،غذايش نان و آبي بيش نبود

حامل غذايش،زني بد قيافه و زشت صورت بود،اما كلام دلنشيني داشت

روز چهارم بعد از رسيدن غذايش،زن خواست با او همكلام شود كه زن را

رد كرد،زن رفت و حوري اي با سبدي از بهترين ميوه ها به سراغش آمد

صدايي را جز صداي آن زن شنيد كه بسيار خوش و دلفريب بود

اما رويش را به سمت حوري نكرد،و به غذا خوردن مشغول شد

حوري بعد از مدتي سبد ميوه را بر سكو گذاشت و رفت

تا آخرين ساعات روز چهارم به ميوه هاي سبد نگاه مي كرد و خودش را

منع مي كرد،روز پنجم بعد از عبادت مردي به سويش آمد كه از او در مورد

چگونگي آمدنش به اينجا سؤال كرد،هر سؤالي پرسيد تاجر هيچ نگفت

روز ششم و هفتم هم با آزمايش هاي سختي روبه رو شد كه سعي كرد

به دام نيفتد.روز هشتم زن براي آوردن غذا به سمت سكو آمد اما غذا يي

متفاوت آورده بود،رنگين و خوب.از زن پرسيد چرا غذايم را تغيير داده اند

زن گفت من تغيير داده ام اين غذا را برايت آوردم تا شايد بتوانيم لحظه اي

با هم باشيم و لذت ببريم.تاجر كه متوجه منظور زن نشده بود گفت

اما من فقط مي توانم با تو ،صحبت كنم.زن گفت:هشت روز را با موفقيت

پشت سر گذاشتي.اين پاداش توست،تاجر كه تازه به ياد قول ۱۰روزه اش

افتاد.با تندي زن را از آنجا دور كرد،و روز هشتم را بي آب و غذا سپري كرد

روز نهم كم كم داشت به شب مي رسيد كه مردي آمد و گفت همه

از تو مي گويند،از كجا مي آيي، چرا از اين نعمت هايي كه اينجا در اختيارت

گذاشته اند،استفاده نمي كني؟كسي اينجا تو را زير نظر ندارد؟اين ها

براي تعليم خودت است تا بياموزي در شرايط متفاوت چگونه رفتار كني

اين حوريان كه اينجا مشغولند، همه وظيفه دارند به تو خدمت كنند

آنها بعد گذشت زمان ۱۰ روزه ات هيچ تعلقي به تو نخواهند داشت

چرا كه اين مدت اينجا بودي و يك نگاه محبتت را ازشان دريغ كردي

نه اكنون لذت مي بري نه بعد استفاده.

مرد خيلي صحبت كرد و تاجر تا توانست، خود را كنترل كرد كه چيزي نگويد

مرد گفت نگاه تو را هيچ كس نمي بيند و مراقبت نمي كند

چرا خودت را آزار مي دهي فردا مهلتت تمام است،تو مي تواني از اكنون

هر نعمتي را كه اينجا مي بيني و به آن علاقه داري انتخاب كني،مثلآ

همين حوري كه به سمتت مي آيد ،ببين چقدر برازنده است

تاجر لحظه اي لغزيد و نگاهش به آن افتاد اما سريع خود و هوسش

را مهار كرد.هيچ اتفاقي نيافتاد،شايد مرد راست مي گفت

مرد پرسيد مي خواهي بداني چرا مردم شهر هميشه سياهپوشند؟

تاجر كه در فكر خطاي خودش بود، با عصبانيت گفت:نه،نه،از اينجا برو

مرد رفت.تاجر فهميد كه چه كرده است،تا صبح روز بعد،روز دهم

فقط اشك ريخت و ناله كرد ،تا شايد بخششي در كار باشد!

مرد راهنما آمد،

گفت:تمام مردم اين شهر هم مثل تو اينجا آمده اند

اما ديگر دنبال دروازه ي خروجي نمي گردند

تاجر كه ناگهان خود را بيرون كوهستان و در بيابان

مي ديد،به مرد راهنما گفت

من هم دنبال دروازه ي خروج نيستم

لباس سياه برايم بياور........

چه نتيجه اي مي توان گرفت؟

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :