روز نو

پيروز باد  نوروز

اي ديده و دل از تو دگرگون مـــــادام

اي  آنكه به  تدبير  تو  گردد  ايـــــــام

وي آنكه به دست توست احوال جهان

حكمي فرما گردد ايام به كــــــــــــام

  عيد مبارك

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

مردم شهر صبوري

سلام سلام

همه ي ما تا اندازه اي صبور هستيم،بعضي ها در مقابل بيشتر اتفاقات اطرافشون ،                

 بعضي ها هم در مقابل كمترين پيشامد هاي زندگيشون،درجه ي صبر خودشونو محك زدن

شايد خيلي ها بگن، من كه دير طاقتم تموم مي شه و ديگ صبرم به جوش مياد

اما در مورد خودم بايد بگم اصلآ چنين نظري ندارم و اين رفتار خيلي جاها هم به ضررم شده

حالا از اين رفتارا و اخلاقا كه بگذريم مي رسيم به .......

مرد تاجري بود كه به سبب كارش مجبور بود از كشورها و شهرها و روستاهاو....

زيادي عبور كنه،سال ها اين كاررو انجام مي داد اما سرمايه ي چنداني نداشت

و در زندگي فقط خودش بود و كارش و اسبش

روزي پس از خريد و فروش نه چندان بزرگي به شهري رسيد كه دو سوي

دروازه اش را با سياه پوشانده بودند،با خود فكر كرد حتمآ اتفاق تأسف باري

در اينجا رخ داده، زياد خود را درگير موضوع نكرد و به راهش ادامه داد

وارد شهر كه شد،تمام مغازه ها و خانه ها و سكنه ي شهر را

سياه پوش ديد،درست شبيه مكاني بود كه در عذاي بزرگي به سر مي برند

به اولين شهروند كه رسيد، سلامي گفت و در پي اش پرسيد

اتفاقي افتاده؟چرا شهر چنين است؟

شهروند بدون هيچ پاسخي به او نگاه سردي كرد و رفت

مرد به نانوايي رسيد، هر كس بدون هيچ حرفي نان خود را مي خريد و بهايش

را پرداخت مي كرد و مي رفت.

نوبت به او كه رسيد نانش را برداشت و پرسيد: اينجا محلي براي اقامت

چند روزه ي من پيدا مي شود؟

اما هيچ كس پاسخش را نگفت

مرد رفت و ترجيح داد از پارچه فروش سؤال كند،چون كار او جور ديگري بود

اما به محض ورود به مغازه ديد تمام پارچه ها سياه است و آماده،

برش خورده براي لباس هاي مختلف

بهتر ديد سؤالي نپرسد و بيرون برود،مرد لباسي آبي رنگ به تن داشت

به همين علت همه او را نگاه مي كردند،اما بي تفاوت

از وضعيت اين شهر خيلي تعجب كرده بود، شهر دروازه اي براي ورود

داشت اما اطرافش همه كوهستان بود، دروازه ي ديگرش پيدا نبود

در همين فكر بود كه براي استراحت جايي را پيدا كرد و خواست

 لحظه اي به استراحت بپردازد كه

مردي با چهره اي گشاده به سويش آمد و سلام گفت

تاجر با خوشحالي جواب او را داد و بعد پرسيد؟

ببخشيد دروازه ي خروجي اين شهر عجيب كجاست؟

مرد با مهرباني گفت تو ۱۰ روز مهمان ما هستي

بعد از اين مدت اگر خواستي من تو را به خارج شهر

راهنمايي مي كنم،تاجر گفت:چرا ۱۰ روز؟مهمان چه كسي؟

اينجا چرا اين چنين است؟تا به حال در مورد اينجا چيزي

نشنيده بودم.مرد گفت:همه كس به اينجا نمي توانند بيايند

براي جواب پرسشت بايد با من بيايي

تاجر با مرد همراه شد به سمت كوهستان، در دل كوه دري قرار داشت

كه با ورود آنها باز شد

مكاني پر نور و زيبا و مجلل

در يك نگاه تمام نعمت هاي خدا را آنجا مي ديدي

آب هاي روان،ميوه هاي بهشتي،غذاهاي متنوع،باغ هاي سبز،حوريان زيبا

طبق هاي جواهر و ياقوت و الماس، مكاني براي تفريح و استراحت و زندگي

تاجر را مدتي به حال خود گذاشتند تا تماشا كند

بعد از گذشت ساعتي مرد، تاجر را صدا زد

از او پرسيد از اينجا خوشت آمد؟

تاجر كه در خواب هم چنين مكاني را نمي ديد گفت:چرا مرا به اينجا آوردي؟

من اينجا چه بايد بكنم؟

مرد گفت تمام اين نعمت ها به تو ارزاني مي شود،اينجا متعلق به توست

اما شرط كوچكي دارد

تاجر كه بسيار ازاين پيشنهاد خوشحال شده بود گفت:هر شرطي باشد

مي پذيرم.مرد گفت : ۱۰روز تو  اينجا زندگي مي كني

اما فقط مي تواني در آن سكويي كه به زير آن ستون قرار دارد باشي

و نبايد از آن فضا خارج شوي،فقط غذايي را كه ما براي تو مي فرستيم

را مي تواني بخوري،چشمانت را بايد به روي هر حوري و پري كه قصد

فريب تو را دارند ببندي،و فقط حق داري با آورنده ي غذايت صحبت كني

ممكن است در مكاني كه زندگي مي كني،افراد مختلف بيايند و در مورد

آمدنت به اينجا بپرسند تو با هيچكدام نبايد صحبت كني حتي كلمه اي

تو براي بدست آوردن چنين ثروت و نعمتي فقط بايد عبادت كني و صبور

باشي،تو هيچ مراقبي اينجا نمي بيني،حواست به خودت و كارت باشد

زمانت از حالا شروع مي شود. خود من ۱۰ روز بعد به سراغت مي آيم 

تاجر كه شرايط را سخت نمي ديد،با خيالي آسوده به سمت سكو رفت

۳ روز اول را با موفقيت به پايان رساند،غذايش نان و آبي بيش نبود

حامل غذايش،زني بد قيافه و زشت صورت بود،اما كلام دلنشيني داشت

روز چهارم بعد از رسيدن غذايش،زن خواست با او همكلام شود كه زن را

رد كرد،زن رفت و حوري اي با سبدي از بهترين ميوه ها به سراغش آمد

صدايي را جز صداي آن زن شنيد كه بسيار خوش و دلفريب بود

اما رويش را به سمت حوري نكرد،و به غذا خوردن مشغول شد

حوري بعد از مدتي سبد ميوه را بر سكو گذاشت و رفت

تا آخرين ساعات روز چهارم به ميوه هاي سبد نگاه مي كرد و خودش را

منع مي كرد،روز پنجم بعد از عبادت مردي به سويش آمد كه از او در مورد

چگونگي آمدنش به اينجا سؤال كرد،هر سؤالي پرسيد تاجر هيچ نگفت

روز ششم و هفتم هم با آزمايش هاي سختي روبه رو شد كه سعي كرد

به دام نيفتد.روز هشتم زن براي آوردن غذا به سمت سكو آمد اما غذا يي

متفاوت آورده بود،رنگين و خوب.از زن پرسيد چرا غذايم را تغيير داده اند

زن گفت من تغيير داده ام اين غذا را برايت آوردم تا شايد بتوانيم لحظه اي

با هم باشيم و لذت ببريم.تاجر كه متوجه منظور زن نشده بود گفت

اما من فقط مي توانم با تو ،صحبت كنم.زن گفت:هشت روز را با موفقيت

پشت سر گذاشتي.اين پاداش توست،تاجر كه تازه به ياد قول ۱۰روزه اش

افتاد.با تندي زن را از آنجا دور كرد،و روز هشتم را بي آب و غذا سپري كرد

روز نهم كم كم داشت به شب مي رسيد كه مردي آمد و گفت همه

از تو مي گويند،از كجا مي آيي، چرا از اين نعمت هايي كه اينجا در اختيارت

گذاشته اند،استفاده نمي كني؟كسي اينجا تو را زير نظر ندارد؟اين ها

براي تعليم خودت است تا بياموزي در شرايط متفاوت چگونه رفتار كني

اين حوريان كه اينجا مشغولند، همه وظيفه دارند به تو خدمت كنند

آنها بعد گذشت زمان ۱۰ روزه ات هيچ تعلقي به تو نخواهند داشت

چرا كه اين مدت اينجا بودي و يك نگاه محبتت را ازشان دريغ كردي

نه اكنون لذت مي بري نه بعد استفاده.

مرد خيلي صحبت كرد و تاجر تا توانست، خود را كنترل كرد كه چيزي نگويد

مرد گفت نگاه تو را هيچ كس نمي بيند و مراقبت نمي كند

چرا خودت را آزار مي دهي فردا مهلتت تمام است،تو مي تواني از اكنون

هر نعمتي را كه اينجا مي بيني و به آن علاقه داري انتخاب كني،مثلآ

همين حوري كه به سمتت مي آيد ،ببين چقدر برازنده است

تاجر لحظه اي لغزيد و نگاهش به آن افتاد اما سريع خود و هوسش

را مهار كرد.هيچ اتفاقي نيافتاد،شايد مرد راست مي گفت

مرد پرسيد مي خواهي بداني چرا مردم شهر هميشه سياهپوشند؟

تاجر كه در فكر خطاي خودش بود، با عصبانيت گفت:نه،نه،از اينجا برو

مرد رفت.تاجر فهميد كه چه كرده است،تا صبح روز بعد،روز دهم

فقط اشك ريخت و ناله كرد ،تا شايد بخششي در كار باشد!

مرد راهنما آمد،

گفت:تمام مردم اين شهر هم مثل تو اينجا آمده اند

اما ديگر دنبال دروازه ي خروجي نمي گردند

تاجر كه ناگهان خود را بيرون كوهستان و در بيابان

مي ديد،به مرد راهنما گفت

من هم دنبال دروازه ي خروج نيستم

لباس سياه برايم بياور........

چه نتيجه اي مي توان گرفت؟

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

گل بي عيب

سلام سلام

كروكوديل

هميشه اون پرنده اي رو دوست داره كه دندوناشو بهتر تميز مي كنه

شايد كسي توجه نكرده يا دوست نداشته توجه كنه به اين قضيه ،

كه براي ما موجودات همه چيز متفاوته حتي در موارد كاملآ يكسان

هيچ وقت يك نقاش تمام كار هاشو دوست نداره،غير ممكنه يك نويسنده

به تمام نوشته هاش علاقه داشته باشه،نمي شه يك كارگردان يا بازيگر

به كاراش به يه چشم نگاه كنه، بعيده يه استاد با همه ي شاگرداش

يه جور صحبت كنه،

حتي به نظر من هميشه پدر و مادر ديد متفاوتي نسبت به بچه هاشون

دارن!!

اما هميشه با يك نگاه همه رو مي بينه،همه رو دوست داره،كم و زيادش 

تو عالم ما به حساب نمياد، همه براش مساوين

كسي بهش بگه، محاله جواب نده

كسي ازش بخواد غير ممكنه نبخشه، دير يا زود داره اما.......

ناز و مهربون ،مهر نگاهش رو نثارمون مي كنه

حس حضورش به دل اوني مي شينه كه عاشقشه

يادم نره

يادت باشه

عاشقمونه!!

كمتر كار نازيدن و مهر ورزيدن و عاشق بودنه

باشد كه آنگونه بپرستيمش كه او براي ما خدايي كرد و........   

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

خلاف قانون

همه مي گفتند بايد از شهر خارج شود ، تحمل چنين كسي براي اينجا جز ضرر

چيزي به همراه ندارد ، هيچ كس جرمش را نمي دانست كسي جرأت نمي كرد

بپرسد چون در اين شهر سال ها بود كه بساط  شكايت و دادگاه و قاضي كساد

شده بود پس حتمآ جرم غير قابل بخششي بوده . اما اين اتفاق در مورد اين آدم  

بعيد بود. جوان همه را دوست داشت  براي همه احترام قائل بود مثل همه ي

 

 

مردم شهر ،دلش مال همه بود براي همه هر كاري از دستش بر مي آمد

دريغ نمي كرد ، جوان بود اما به تمام قوانين شهر پايبند ، با اين وجود هميشه

 

حرف هاي تازه و شيريني مي زد ،هر كس دلش مي گرفت با جوان همكلام

 

مي شد تا دلش آرام شود.

 

تا اينكه او دلش گرفت صبح روز روشني بود،  شايد جوان مي توانست دردش

 

را تسكين دهد سراغش را گرفت تا پيدايش كرد ،با جوان همصحبت شد 

 

 ديري نگذشت كه دلش آرام گرفت ،اينبار دل جوان نا آرام شد . اين خلاف            

 

 قوانين شهر بود .( دلبستگي ساكنين شهر به هم ) عاشق و معشوق

 

 بايد خارج   شهر، هم را پيدا مي كردند، داخل شهر محل گناه و فساد نبود.

 

  او  از جوان شكايت كرد

 

جوان را از شهر بيرون انداختند اما دلش در دست او جاماند

 

شب بود كه جوان به جائي رسيد و استراحت كرد اما بي دل،

 

صبح روزي دگر ساكنين شهر جوان را يافتند او رفته بود و جانش را نيز

 

با خود به سرزمين عشق برده بود!!!

(گ-س)

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

آدم ها

مائيم كه گه نهان و گه پيدائيم

                                          گه مومن و گه يهود و گه ترسائيم

تا اين دل ما قالب هر دل گردد

                                         هر روز به صورتي برون مي آئيم

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

همدل

سلام سلام

 

مي گن تو سيستم خلقت خدا همه چيز جفت آفريده شده

 ،خصوصاً اگه به آفرينش انسان دقت كني متوجه

 مي شي كه همه ي عضوها در خود بدن جفت و مكمل

 داره و بي نياز از هر موجوديت خارجيه بجز يك عضو

 

دل (قلب)

جفتش جاي ديگس بايد پيداش كني ، تو يه وجود ديگه

 مكملش قرار داده شده تا با اون به معناي واقعي زندگي

 برسه(البته خودش تو يافتنه اون دله كمكت مي كنه،شروع مي كنه بلند بلند سروصدا كردن. كه فكر مي كني همه دنيا صداشو شنيدن)

 

اما اگر بهش توجه نكني،ديگه خوب كار نمي كنه بعد از يه

 چند سالي كه از عمرش گذشت  تو تنت سنگيني مي كنه

 فكر مي كني زياديه، بنابر اين پژمرده مي شه، مي پوسه! 

 

خوب فكر كن، جفت دلتو پيدا كردي؟

دلت منتظره...

بي جواب نذارش....

 (گ-س)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

منتظر

تو كه يك گوشه چشمت غم دنيا ببرد

                                  حيف باشد كه تو باشي و مرا غم ببرد

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

ما دروغ مي گوئيم

دروغ مي گويد!

او حتي با خودش دروغ مي گويد

و تلاش ذهن را

براي فهم حقيقت خنثي مي كند

با آرايش خود،

با نگاهش

با راه رفتنش

با رفتارش.....

او دروغ مي گويد!

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

شناخت

سلام سلام

آدما هميشه فكر مي كنن خيلي دوست و رفيق و آشنا دارن و

 تقريبآعده ي زيادي هستن كه مي شناسنشون

اما از نظر من اشتباه مي كنن چون نزديكترين دوست ها هم

 چيزاي كاملآ معمولي از آدم مي دونن و حتي خانواده هر

 كسي  اون شناخت كامل رو نداره

منظورم اينه كه گاهي وقتا خودمون هم از رفتا رايي كه داريم

تعجب مي كنيم چه برسه به نزديكا و دوستا و آشناها

يه وقتي به خودمون ميايم كه كمي دير شده و كار از كار

 گذشته

مثلآ در يه مواردي تازه خودمون رو مي شناسيم كه عجب آدم

 

 نادرست يا درستي هستيم

يا در مواقع نادر تر حتي از خودمون بدمون مياد

چرا؟

چون هميشه براي خودمون و كارامون نقاب و محدوديت

 گذاشتيم و اجازه نداديم حتي به نفس و ضميرمون كه خودشو

 به ما بشناسونه، و هميشه خواستيم همون تنديسي باشيم

 كه از خودمون ساختيم و نذاريم كه از اون قالب خارج شيم

به همين خاطره كه در موقعيت هاي جديد يه شخصيت تازه از

 خودمون مي بينيم و تا ميايم قضيه رو با ذهنياتمون تطبيق

 بديم  مي فهميم كه دير شده

اين در مورد خودمون بود ، تراژدي از وقتي شروع مي شه كه

 فكر مي كني يه نفررو خيلي خوب مي شناسي اما طي يه

 اتفاق ساده همه  ي محاسباتت غلط از آب در مياد و حال

كسي رو داري كه تو يه شب زمستوني زير آسمون برفيه خدا

 يه سطل آب يخ مي ريزن روش

پس فكر مي كنم كه هميشه بايد با شناخت و معرفت كامل

تصميم گرفت در مورد هر چيزي

نه؟

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

تك بيت ها

عشق حقيقيست مجازي نگير

                                       آن دم شير است به بازي مگير

با مدعي مگوييد اسرار عشق و هستي

                                        تا بي خبر بميرد در درد خودپرستي

 

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :

عشق ممنوع

سلام سلام

اولي:  اي بابا ولش كن ،بي خيالش شو!

 دومي:  چرا اين كارارو مي كني!!

 سومي: تو ديوونه شدي خودتم نمي فهمي چي مي گي!

 چهارمي: اين عاشقه،حالش خوب نيست!

 پنجمي: حواست پرته،عاشق شدي؟!

  ششمي : ...

 .....

  .....

 

آره درست حدس زدي

 

اين بار مي خوام در مورد چيزي حرف بزنم كه بعضي ها از نزديك باهاش مواجه                  

 

شدن و كا ملآ حسش كردن

 

عشق

 

واژه اي كه به نظر من خيلي در حقش اجحاف شده،چراش رو  نمي دونم.فقط                                   

 

مي دونم كه اينقدر  راحت توي هر رابطه اي اينو به زبون مي آرن كه معنيش

 

به كل از بين رفته

 

البته باز بهتر از اينه كه تا يه نفر يه كم خلق و خوش بهم مي ريزه و كم غذا                                

 

و كم حرف و   گوشه گير  مي شه ،مي گن عاشق شده.

 

همش از تنهاييه.بايد براش يه كارايي بكنيمو......

 

اصلآفكر نمي كنن شايد از چيز ديگه باشه،بيماري.اعتياد.و...

 

هيچ وقت به عشق هايي كه در موردشون شنيديد فكر كرديد،عشق هاي                             

 

افلاطوني.ليلي و مجنوني.شيرين و ... هيچ كدومشون به ثمر نرسيدن فقط                                

 

قصه شدن براي كتابا.مثلآكمتر در مورد  عشق ابونيبا يا عشق كوروش شنيديم                          

 

چون به ثمر نشستن و رازهايي رو در خودشون دارن كه

 

 شايد به درد ما بخوره اما مطرح نشدن

 

و هميشه هدف اين بوده كه عشق نهي و نفي بشه  و بهمون بفهمونن كه

 

هيچ چيز ارزش عشق ورزيدن نداره، تو دنيا و روي زمين خاكي چون وصالي

 

در كار نيست همش فراغه.  و در واقع

 

عشق

حالا واقعآ عشق يعني چي؟

 

علاقه شديد قلبي؟

 

اگه فهميديد به منم بگيد

 

 

 ممنوع

 

  
نویسنده : گندم ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳۸٥
تگ ها :